تبلیغات
در رهگذر شعر و اندیشه - مطالب قصیده
 
در رهگذر شعر و اندیشه
روزنوشته های محمد
درباره وبلاگ


شاعری من از دوران خدمت سربازی شروع شد. زمانی که برای اولین بار از خانواده ام جدا شدم. نامه های فراوانی برای خانواده ام به نظم آوردم. متاسفانه جوانی من در عصر نامه گذشت. اینک با تحول تکنولوژی های ارتباطی و اطلاعاتی می خواهم اشعارم را که بیشتر در قالب قصیده، غزل و مثنوی هستند در وبلاگم منتشر کنم. لطفا در مورد اشعارم نظر دهید و حتی موضوعاتی را پیشنهاد دهید تا کیفیت آنها بالاتر رود.

مدیر وبلاگ : محمد میرشاهی عادل
آرشیو وبلاگ
نظرسنجی
کدام قالب شعری را بیشتر می پسندید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
ز ذاتش جان اگر خواهی، دهد آنی به آسانی
ولیکن مسکن و ماوا بود فضش چو می دانی

بدون مسکن و ماوا، نگهداری بود مشکل
ظریف است جان تو هرگز، نباید او برنجانی

غذای جان بود ایمان، به حق و داور مطلق
به اندک لحظه ای غفلت، تن و جانت بلرزانی

اگر شادی ز عشق او، کند جان تو را خندان
حریف نفس و تن باشد، دمادم او بگریانی

بود گریه دوای تن، ز گریه نفس او آرام
کنون جان شاد می گردد، ز عشق و شوق ربانی

مترس از غم، چرا که غم، برای جان نمی باشد
ولیکن نعمت است این غم، که قدرش را نمی دانی

زمانی جان شود چون تن،  که غمگین باشد و گریان
تن و جان خوار  می گردد، ز گمراهی و نادانی

قدم در راه عرفان نه، چو فرمانش بود اکنون
برو بنشین در آن کشتی، امام حق در او بینی

به مقصد می رسی عاشق، چو معشوق است جاویدان
کریم حاضر امام، نور است و فرزندان روحانی

گره از کار خود بگشا کنون ای عاشق در بند
شود جان و تنت تابان، چو عشقت هست نورانی

تنت را گر شوی رهبر به امر تو شود کوشا
نمایی خویشتن پیدا، سری گیری و سامانی

بهشت در دو جهان فرض است، ولیکن ذات تو برتر
کنی جانت رها از غم، مرید جان جانانی

به هر جا رو کنی آندم، به چشم پاک روحانی
همه جا جان جان بینی، چه پیدا و چه پنهانی

میان جان تو با جان جانان حایلی نبود
نیازی نیست بهر دیدنش چشمت برنجانی

تویی او، او بود هم تو و هر دو ذات حق پیدا
حجابی نیست پیش رو، سراسر نور و نورانی

محمد، رو به سوی جان و از نفس تنت بگریز
حقیقت را چو بشناسی، رسد دردت به درمانی

همیشه عشق و شادی دان که ایمانت کند محکم
ز غم حاصل نخواهد شد، لقا و وصل روحانی

راستش خیلی دوست دارم یک تخلص شعری برای خودم پیدا کنم، در این شعر نام خودم را به عنوان تخلص برگزیدم تا بعد. 




نوع مطلب : قصیده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :