در رهگذر شعر و اندیشه شاعری من از دوران خدمت سربازی شروع شد. زمانی که برای اولین بار از خانواده ام جدا شدم. نامه های فراوانی برای خانواده ام به نظم آوردم. متاسفانه جوانی من در عصر نامه گذشت. اینک با تحول تکنولوژی های ارتباطی و اطلاعاتی می خواهم اشعارم را که بیشتر در قالب قصیده، غزل و مثنوی هستند در وبلاگم منتشر کنم. لطفا در مورد اشعارم نظر دهید و حتی موضوعاتی را پیشنهاد دهید تا کیفیت آنها بالاتر رود. tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com 2018-12-13T16:23:57+01:00 mihanblog.com جدال با گمراهی 2013-01-16T20:04:14+01:00 2013-01-16T20:04:14+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/7 محمد میرشاهی عادل دمیده جان به امانت که هست روحانی     نموده زنده تن مرده را به اسانیبراند اسب وجودش زجهل و نادانیبکشت جان گرامیش با هوسرانیچو دید حاصل عمرش تمام کرده خرابدوباره در طلب جان فتاده از پشیمانیطلوع روز که باشد شروع هر کاریچو بهره بر نگرفتی شب است ظلمانیفروغ روز وقت نجاتت بود ز گمراهیبه وقت ظلمت شب تو نصیب گرگانیعبث بود امید تو برگشت عمرعزیزچنانچه شب نشود همچو روز نورانی محمد ای که کنون زنده ای تو کوشا باش به نور معرفت وهم کمال انسانیدمی که مانده ز روزت غنیمتش دانیرسی به وصل دمیده جان به امانت که هست روحانی     
نموده زنده تن مرده را به اسانی

براند اسب وجودش زجهل و نادانی
بکشت جان گرامیش با هوسرانی

چو دید حاصل عمرش تمام کرده خراب
دوباره در طلب جان فتاده از پشیمانی

طلوع روز که باشد شروع هر کاری
چو بهره بر نگرفتی شب است ظلمانی

فروغ روز وقت نجاتت بود ز گمراهی
به وقت ظلمت شب تو نصیب گرگانی

عبث بود امید تو برگشت عمرعزیز
چنانچه شب نشود همچو روز نورانی 

محمد ای که کنون زنده ای تو کوشا باش
 به نور معرفت وهم کمال انسانی

دمی که مانده ز روزت غنیمتش دانی
رسی به وصل و لقایش چو روز نورانی
((محمد میرشاهی))

]]>
جان خندان 2013-01-14T15:26:10+01:00 2013-01-14T15:26:10+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/6 محمد میرشاهی عادل ز ذاتش جان اگر خواهی، دهد آنی به آسانیولیکن مسکن و ماوا بود فضش چو می دانیبدون مسکن و ماوا، نگهداری بود مشکلظریف است جان تو هرگز، نباید او برنجانیغذای جان بود ایمان، به حق و داور مطلقبه اندک لحظه ای غفلت، تن و جانت بلرزانیاگر شادی ز عشق او، کند جان تو را خندانحریف نفس و تن باشد، دمادم او بگریانیبود گریه دوای تن، ز گریه نفس او آرامکنون جان شاد می گردد، ز عشق و شوق ربانیمترس از غم، چرا که غم، برای جان نمی باشدولیکن نعمت است این غم، که قدرش را نمی دانیزمانی جان شود چون تن،  که غمگین باشد و گری ولیکن مسکن و ماوا بود فضش چو می دانی

بدون مسکن و ماوا، نگهداری بود مشکل
ظریف است جان تو هرگز، نباید او برنجانی

غذای جان بود ایمان، به حق و داور مطلق
به اندک لحظه ای غفلت، تن و جانت بلرزانی

اگر شادی ز عشق او، کند جان تو را خندان
حریف نفس و تن باشد، دمادم او بگریانی

بود گریه دوای تن، ز گریه نفس او آرام
کنون جان شاد می گردد، ز عشق و شوق ربانی

مترس از غم، چرا که غم، برای جان نمی باشد
ولیکن نعمت است این غم، که قدرش را نمی دانی

زمانی جان شود چون تن،  که غمگین باشد و گریان
تن و جان خوار  می گردد، ز گمراهی و نادانی

قدم در راه عرفان نه، چو فرمانش بود اکنون
برو بنشین در آن کشتی، امام حق در او بینی

به مقصد می رسی عاشق، چو معشوق است جاویدان
کریم حاضر امام، نور است و فرزندان روحانی

گره از کار خود بگشا کنون ای عاشق در بند
شود جان و تنت تابان، چو عشقت هست نورانی

تنت را گر شوی رهبر به امر تو شود کوشا
نمایی خویشتن پیدا، سری گیری و سامانی

بهشت در دو جهان فرض است، ولیکن ذات تو برتر
کنی جانت رها از غم، مرید جان جانانی

به هر جا رو کنی آندم، به چشم پاک روحانی
همه جا جان جان بینی، چه پیدا و چه پنهانی

میان جان تو با جان جانان حایلی نبود
نیازی نیست بهر دیدنش چشمت برنجانی

تویی او، او بود هم تو و هر دو ذات حق پیدا
حجابی نیست پیش رو، سراسر نور و نورانی

محمد، رو به سوی جان و از نفس تنت بگریز
حقیقت را چو بشناسی، رسد دردت به درمانی

همیشه عشق و شادی دان که ایمانت کند محکم
ز غم حاصل نخواهد شد، لقا و وصل روحانی

راستش خیلی دوست دارم یک تخلص شعری برای خودم پیدا کنم، در این شعر نام خودم را به عنوان تخلص برگزیدم تا بعد. 
]]>
امانات الهی 2013-01-09T20:18:30+01:00 2013-01-09T20:18:30+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/5 محمد میرشاهی عادل این امانات الهی، رهروان راه حقباز می گردند به سویش، همچو گل ها، در طبقگرچه پیش ما عزیزند، این الهی خصلتانلیک در باب امانت مالک است او، عاشقانصبر باید کرد بر هر حکمت و عدل خداتا که فارغ بود از هر گونه کفر و ناسزاما نباشیم غافل از رفتن به سویش لحظه ایظرف عمر ما نداند کس، که کی گردد تهیقادرا این نعمتت بر جملگی مان کن تمامقدر یکدیگر بدانیم، با تو باشیم، والسلاماین آخرین شعری هست که همین الان داغ از تنور در اومده و امشب الساعه سرودمش. خیلی دوست دارم که شعرام رو با نام خودم یعنی محمد میرشاهی(سردار) دو باز می گردند به سویش، همچو گل ها، در طبق

گرچه پیش ما عزیزند، این الهی خصلتان
لیک در باب امانت مالک است او، عاشقان

صبر باید کرد بر هر حکمت و عدل خدا
تا که فارغ بود از هر گونه کفر و ناسزا

ما نباشیم غافل از رفتن به سویش لحظه ای
ظرف عمر ما نداند کس، که کی گردد تهی

قادرا این نعمتت بر جملگی مان کن تمام
قدر یکدیگر بدانیم، با تو باشیم، والسلام

این آخرین شعری هست که همین الان داغ از تنور در اومده و امشب الساعه سرودمش. خیلی دوست دارم که شعرام رو با نام خودم یعنی محمد میرشاهی(سردار) دوستان بخوانند و نظر بدهند و حتی مجری های رادیو و تلویزیون می تونن از شعر هام استفاده کنند. چون من بسیار سهل و ممتنع می نویسم و همین قابل درک بودن بزرگترین امتیاز شعرهای منه.


]]>
لوح سفید 2013-01-09T19:54:42+01:00 2013-01-09T19:54:42+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/4 محمد میرشاهی عادل چو گلی غنچه در او بار امانت دارددر شکوفا شدنش غم ز دلان بردارد عطر و خندیدن آن چهره روحانی توهر غباری ز دل و دیده ما برداردآنچه از دل به قلم لوح سفید است اثراصل و منا اثر و لطف الهی داردمیرشاهی چو حقیر است و آوازه بلندهر چه دارد ز کرامات الهی داردشش روز پس از آغاز سال نو میلادی این چند بیت را سرودم. از آنجا که من این اشعار را برای دوستانم به صورت پیامک ارسال می کنم و نمی خواهم که آنها در خواندن دچار سختی شوند سعی می کنم که اشعارم کوتاه تر باشند. پیشتر این قاعده را مد نظر نداشتم و قصاید بلند در شکوفا شدنش غم ز دلان بردارد
 
عطر و خندیدن آن چهره روحانی تو
هر غباری ز دل و دیده ما بردارد

آنچه از دل به قلم لوح سفید است اثر
اصل و منا اثر و لطف الهی دارد

میرشاهی چو حقیر است و آوازه بلند
هر چه دارد ز کرامات الهی دارد

شش روز پس از آغاز سال نو میلادی این چند بیت را سرودم. از آنجا که من این اشعار را برای دوستانم به صورت پیامک ارسال می کنم و نمی خواهم که آنها در خواندن دچار سختی شوند سعی می کنم که اشعارم کوتاه تر باشند. پیشتر این قاعده را مد نظر نداشتم و قصاید بلند تری نیز سروده ام که ان شاء الله به طودی در وبلاگ قرار خواهم داد.

دوستان گرامی می توانند علاوه بر آدرس وبلاگ از طریق دامین شخصی ام وارد وبلاگ شوند.

www.mirshahi.net

]]>
گریه جهل 2013-01-09T19:47:16+01:00 2013-01-09T19:47:16+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/3 محمد میرشاهی عادل وقت زادن ز فراق و غم عشقش گریانخود فکندم بغل مادر و شیر و پستانمهر مادر به من آموخت چو خندیدن راگفت عجب نیست تو را گریه چو هستی نادانعشق توست ذات خدا ذره ای در قالب تن بگذر از هر چه به غیرش نپذیری نقصانرو بیاموز دمی معرفت و علم و هنرکامل از جهل مبرا و و وجودت شادانذره ذره شود از نور چو قلبت روشنوصل معشوق و ز شوقش به دو عالم خنداناین شعر در بردارنده اعتقاد عمیق من به این حقیقت است که جهل باعث گریه و دانش و دانایی باعث شادی انسان می شود. همچنین عشق در دل انسان دانا او را به کمال می رساند و در دل ا خود فکندم بغل مادر و شیر و پستان

مهر مادر به من آموخت چو خندیدن را
گفت عجب نیست تو را گریه چو هستی نادان

عشق توست ذات خدا ذره ای در قالب تن
بگذر از هر چه به غیرش نپذیری نقصان

رو بیاموز دمی معرفت و علم و هنر
کامل از جهل مبرا و و وجودت شادان

ذره ذره شود از نور چو قلبت روشن
وصل معشوق و ز شوقش به دو عالم خندان

این شعر در بردارنده اعتقاد عمیق من به این حقیقت است که جهل باعث گریه و دانش و دانایی باعث شادی انسان می شود. همچنین عشق در دل انسان دانا او را به کمال می رساند و در دل انسان جاهل او را به سمت تباهی هدایت می کند.
]]>
لقای او 2013-01-09T19:41:39+01:00 2013-01-09T19:41:39+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/2 محمد میرشاهی عادل از ذات خداییم بود رجعت ما اوآنرا که حجاب است از او فاصله داردداده است به ما پرتوی از نور وجودشدر بدو تولد به میان پرده ندارداین بار گناه است که دهد فاصله آن راآن را که گناه است در او خانه ندارددیدار و لقای او بسی مرتبه داردلایق چو کنی خویش وصالش مزه داردزین روست سزاوار که او در همه عالمخالق بود و بر همگان سیطره داردشب یلدا شب تولد من بود و این شعر را به همان مناسبت سرودم. آنرا که حجاب است از او فاصله دارد

داده است به ما پرتوی از نور وجودش
در بدو تولد به میان پرده ندارد

این بار گناه است که دهد فاصله آن را
آن را که گناه است در او خانه ندارد

دیدار و لقای او بسی مرتبه دارد
لایق چو کنی خویش وصالش مزه دارد

زین روست سزاوار که او در همه عالم
خالق بود و بر همگان سیطره دارد

شب یلدا شب تولد من بود و این شعر را به همان مناسبت سرودم.
]]>
خندیدن 2013-01-09T19:37:46+01:00 2013-01-09T19:37:46+01:00 tag:http://mdmirshahi.mihanblog.com/post/1 محمد میرشاهی عادل گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادمعشق آموخت مرا شکل دگر خندیدنبه صدف مانم، خندم چو مرا در شکنندکار خامان بود از فتح و ظفر خندیدنساعت 11:11 روز کریسمسچطور بود؟ عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم، خندم چو مرا در شکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

ساعت 11:11 روز کریسمس
چطور بود؟
]]>