تبلیغات
در رهگذر شعر و اندیشه
 
در رهگذر شعر و اندیشه
روزنوشته های محمد
درباره وبلاگ


شاعری من از دوران خدمت سربازی شروع شد. زمانی که برای اولین بار از خانواده ام جدا شدم. نامه های فراوانی برای خانواده ام به نظم آوردم. متاسفانه جوانی من در عصر نامه گذشت. اینک با تحول تکنولوژی های ارتباطی و اطلاعاتی می خواهم اشعارم را که بیشتر در قالب قصیده، غزل و مثنوی هستند در وبلاگم منتشر کنم. لطفا در مورد اشعارم نظر دهید و حتی موضوعاتی را پیشنهاد دهید تا کیفیت آنها بالاتر رود.

مدیر وبلاگ : محمد میرشاهی عادل
آرشیو وبلاگ
نظرسنجی
کدام قالب شعری را بیشتر می پسندید؟













آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 28 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
دمیده جان به امانت که هست روحانی     
نموده زنده تن مرده را به اسانی

براند اسب وجودش زجهل و نادانی
بکشت جان گرامیش با هوسرانی

چو دید حاصل عمرش تمام کرده خراب
دوباره در طلب جان فتاده از پشیمانی

طلوع روز که باشد شروع هر کاری
چو بهره بر نگرفتی شب است ظلمانی

فروغ روز وقت نجاتت بود ز گمراهی
به وقت ظلمت شب تو نصیب گرگانی

عبث بود امید تو برگشت عمرعزیز
چنانچه شب نشود همچو روز نورانی 

محمد ای که کنون زنده ای تو کوشا باش
 به نور معرفت وهم کمال انسانی

دمی که مانده ز روزت غنیمتش دانی
رسی به وصل و لقایش چو روز نورانی
((محمد میرشاهی))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
ز ذاتش جان اگر خواهی، دهد آنی به آسانی
ولیکن مسکن و ماوا بود فضش چو می دانی

بدون مسکن و ماوا، نگهداری بود مشکل
ظریف است جان تو هرگز، نباید او برنجانی

غذای جان بود ایمان، به حق و داور مطلق
به اندک لحظه ای غفلت، تن و جانت بلرزانی

اگر شادی ز عشق او، کند جان تو را خندان
حریف نفس و تن باشد، دمادم او بگریانی

بود گریه دوای تن، ز گریه نفس او آرام
کنون جان شاد می گردد، ز عشق و شوق ربانی

مترس از غم، چرا که غم، برای جان نمی باشد
ولیکن نعمت است این غم، که قدرش را نمی دانی

زمانی جان شود چون تن،  که غمگین باشد و گریان
تن و جان خوار  می گردد، ز گمراهی و نادانی

قدم در راه عرفان نه، چو فرمانش بود اکنون
برو بنشین در آن کشتی، امام حق در او بینی

به مقصد می رسی عاشق، چو معشوق است جاویدان
کریم حاضر امام، نور است و فرزندان روحانی

گره از کار خود بگشا کنون ای عاشق در بند
شود جان و تنت تابان، چو عشقت هست نورانی

تنت را گر شوی رهبر به امر تو شود کوشا
نمایی خویشتن پیدا، سری گیری و سامانی

بهشت در دو جهان فرض است، ولیکن ذات تو برتر
کنی جانت رها از غم، مرید جان جانانی

به هر جا رو کنی آندم، به چشم پاک روحانی
همه جا جان جان بینی، چه پیدا و چه پنهانی

میان جان تو با جان جانان حایلی نبود
نیازی نیست بهر دیدنش چشمت برنجانی

تویی او، او بود هم تو و هر دو ذات حق پیدا
حجابی نیست پیش رو، سراسر نور و نورانی

محمد، رو به سوی جان و از نفس تنت بگریز
حقیقت را چو بشناسی، رسد دردت به درمانی

همیشه عشق و شادی دان که ایمانت کند محکم
ز غم حاصل نخواهد شد، لقا و وصل روحانی

راستش خیلی دوست دارم یک تخلص شعری برای خودم پیدا کنم، در این شعر نام خودم را به عنوان تخلص برگزیدم تا بعد. 




نوع مطلب : قصیده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
این امانات الهی، رهروان راه حق
باز می گردند به سویش، همچو گل ها، در طبق

گرچه پیش ما عزیزند، این الهی خصلتان
لیک در باب امانت مالک است او، عاشقان

صبر باید کرد بر هر حکمت و عدل خدا
تا که فارغ بود از هر گونه کفر و ناسزا

ما نباشیم غافل از رفتن به سویش لحظه ای
ظرف عمر ما نداند کس، که کی گردد تهی

قادرا این نعمتت بر جملگی مان کن تمام
قدر یکدیگر بدانیم، با تو باشیم، والسلام

این آخرین شعری هست که همین الان داغ از تنور در اومده و امشب الساعه سرودمش. خیلی دوست دارم که شعرام رو با نام خودم یعنی محمد میرشاهی(سردار) دوستان بخوانند و نظر بدهند و حتی مجری های رادیو و تلویزیون می تونن از شعر هام استفاده کنند. چون من بسیار سهل و ممتنع می نویسم و همین قابل درک بودن بزرگترین امتیاز شعرهای منه.






نوع مطلب : غزل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
چو گلی غنچه در او بار امانت دارد
در شکوفا شدنش غم ز دلان بردارد
 
عطر و خندیدن آن چهره روحانی تو
هر غباری ز دل و دیده ما بردارد

آنچه از دل به قلم لوح سفید است اثر
اصل و منا اثر و لطف الهی دارد

میرشاهی چو حقیر است و آوازه بلند
هر چه دارد ز کرامات الهی دارد

شش روز پس از آغاز سال نو میلادی این چند بیت را سرودم. از آنجا که من این اشعار را برای دوستانم به صورت پیامک ارسال می کنم و نمی خواهم که آنها در خواندن دچار سختی شوند سعی می کنم که اشعارم کوتاه تر باشند. پیشتر این قاعده را مد نظر نداشتم و قصاید بلند تری نیز سروده ام که ان شاء الله به طودی در وبلاگ قرار خواهم داد.

دوستان گرامی می توانند علاوه بر آدرس وبلاگ از طریق دامین شخصی ام وارد وبلاگ شوند.

www.mirshahi.net





نوع مطلب : غزل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
وقت زادن ز فراق و غم عشقش گریان
خود فکندم بغل مادر و شیر و پستان

مهر مادر به من آموخت چو خندیدن را
گفت عجب نیست تو را گریه چو هستی نادان

عشق توست ذات خدا ذره ای در قالب تن
بگذر از هر چه به غیرش نپذیری نقصان

رو بیاموز دمی معرفت و علم و هنر
کامل از جهل مبرا و و وجودت شادان

ذره ذره شود از نور چو قلبت روشن
وصل معشوق و ز شوقش به دو عالم خندان

این شعر در بردارنده اعتقاد عمیق من به این حقیقت است که جهل باعث گریه و دانش و دانایی باعث شادی انسان می شود. همچنین عشق در دل انسان دانا او را به کمال می رساند و در دل انسان جاهل او را به سمت تباهی هدایت می کند.




نوع مطلب : غزل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
از ذات خداییم بود رجعت ما او
آنرا که حجاب است از او فاصله دارد

داده است به ما پرتوی از نور وجودش
در بدو تولد به میان پرده ندارد

این بار گناه است که دهد فاصله آن را
آن را که گناه است در او خانه ندارد

دیدار و لقای او بسی مرتبه دارد
لایق چو کنی خویش وصالش مزه دارد

زین روست سزاوار که او در همه عالم
خالق بود و بر همگان سیطره دارد

شب یلدا شب تولد من بود و این شعر را به همان مناسبت سرودم.




نوع مطلب : غزل، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 دی 1391 :: نویسنده : محمد میرشاهی عادل
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن

به صدف مانم، خندم چو مرا در شکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

ساعت 11:11 روز کریسمس
چطور بود؟




نوع مطلب : دوبیتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :